امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه 4 سال و 4 ماه و 5 روز سن دارد

نفسم به نفست بنده عزیزم

خونه ی نو مبارک

سلام به همه

سلام به پسرم

پسر گلم عشقم شما از خیلی وقت پیش یعنی از وقتی توی شکم مامانی بود توی محله بلاگفا یه خونه داشتی fingili93.blogfa.com.گریه

که متاسفانه یه مدته اون محله خراب شده منم تصمیم گرفتممتفکر توی محله نی نی وبلاگ واست یه خونه ی نو بسازم.اون خونه همچنان هست .این خونه هم ب پا شد.

عزیز مادر خونه ی نو مبارک تشویق

به دنیای خاطرات کوچولوی ما خوش اومدین

 

اولین بار بود

سلام به محبت سلام به احساس محبت و دوست داشتن سلام یهو دیشب (چهارشنبه7 آذر) ک از ظهرش خونه فاجون بودیم .شب ک میومدیم خونه گفتی من میمونم .من و بابایی هم گفتیم باشه بمون (آخه همیشه میگفتی میمونم و لحظه آخر میگفتی میام میام) ولی دیشب واقعا موندی .مانشستیم توی ماشین 5 دقیقه ای موندیم و زنگ زدیم گفتن چیزی نیست و ماحرکت کردیم به سمت خونه .داشتم دیوونه میشدم .چقدر گریه کردم دیشب تا حالا .آخه اولین شبی بود ک پیشم نبودی .وای خدای من .خیلی سخت بود .الان ک ساعت 3وربع هستش بیدارم و مینویسم .دلم واست تنگ شده عشق مامان نفس مامان عاشقتم  ...
8 آذر 1397

ای وای کاش مریضی وجود نداشت

سلام به خدای زمین و آسمون. سلام به مهربونیها و حکمتهای خداییت خداجونم سلام .امروز چهارشنبه 2 آبان 97 هستش.از جمعه ک خونه مامانجون بودیم یه پشه نیشت زده بود. تب داشتی و بی اشتها بودی.تا شب ک تب داشتی و هیچی نخوردی.جمعه شب رفتیم  خونه و حالت خوب نبود.شنبه صبح هم تب و خلاصه مدرسه ک نرفتی.از عصر حالت ساز نبود ک خاستیم بریم دکتر و خانم دکتر نبودو قرار شد اگه بهتر نشدی فردا ببریمت.همون شب فاجون اومد خونمون ک ببیننت و بعدآقاجون اومدن.حالت خوب نبود وقتی میخاستن برن میگفتی فاجون بمونین وخلاصه فاجون گفت شما بیاین اونجا و خیلی تب داشتی.تو با فاجون رفتی و من و بابایی موتدیم و وسایل جمع وجور کردیم و رفتیم اونجا .و الان ک چهارشنبه است...
1 آبان 1397

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سلام به خدا  سلام به همه سلام به خدای مهربون سلام به امام رضا ک قربونش برم حواسش به همه جا هست . آقا امام رضا یهویی ظلبید .یهو دیدیم یه تور ثبت نام میکرد و ماهم ثبت نام کردیم و فردا عصرش حرکت کردیم . تازه جالب اینکه ما توی کانال نوشته بود حرکت ساعت 19 ک یهو من وکیان حمام بودیم که یهو آقاجون به بلیط ها نگاه کرده بودن و دیدن ساعت حرکت 17 است و من و تو توی حمام بودیم ک فاجون اومد بهمون گفت و  دیگه حسابی با عجله حاضر شدیم  ووای که بازم ممنون فاجون که اونجا بودی و من تونستم کارهام رو انجام بدم و کلی کمک کارم بودی وگرنه عمرا نمیتونستم  و یه مشهد 6 شبه  رفتیم . خیلی چسبید خیلی خوب بود . جای ه...
25 مهر 1397

کودکم

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه میکنم... او می خندد، و من از شوقِ حضورش اشک می ریزم.... او آرام در آغوشم آرام می گیرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند ....کودکانه می پرد...حرف می زند...به زبانی که کسی جز من نمیفهمدش.. و طبیعت را حس میکند! خدا را می بوید ... و من کودکانه در سایه بزرگیش پنهان می شوم...تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم..! کودکم دوستان زیادی دارد! و من نیز ... . او را...! ...
12 مهر 1397

تولد 4 سالگی مبارک نفس مامان

تولد تولد تولدت مبارک واسه جشن تولد و بادکنک و کیک و کادو  فکر کنم بچه ها تا بزرگ میشین همیشه ذوقش رو دارین . از چند روز قبلش میگفتی میخای کیکت باب اسفنجی باشه ولی  چون تولد 1 سالگیت بود گفتیم یه چیز دیگه .بعد قرار شد ماشین مکویین باشه و یهو روز قبل از تولد گفتی دلقک و واسمون جالب بود و خوشمون اومد . و شب قبل تولد رفتیم وسایلش رو خریدیم و کیک  دلقکی سفارش دادیم .واسم جالب بود ک یهو چرا و چطوری به این ایده رسیدی!!! از صبح هی میگفتی مهمونها کی میان کی میان ؟؟؟ از عصر فاجون و دایی زندایی و آقاجون اومدن .ولی بقیه طبق روال هر سال ساعت 10 تا 10ونیم .امسال خیلی اصرار کردیم ک همه زود بیان ولی نمیدونم چرا...
23 مرداد 1397

چی بگم پسرم از شیرین زبونیهات

سلام به همه سلام به پسر گلم سلام آقا امیرکیان مامان  پسر مامان این روزها یه حرفهایی میزنی ک کلی از زبونت متعجبیم و میخندیم . چند روز پیش خونه عمه فرهانه بودیم که رفته بودیم زیارت قبول مشهد .یهو روی مبل وایستاده بودی و داشتی به گلخونه و پرنده ها نگاه میکردی  .من و عمه هم کنارت نشسته بودیم .چند تا سوال از عمه پرسیدی و عمه بهت جواب میداد .یهو به عمه گفتی اون چوب که اون گوشه گذاشته واسه چیه ؟؟؟؟!!!! عمه نمیدونست چی جواب بده و یهو الکی گفت همینجوری واسه قشنگی . تو هم یهو برگشتی بهش نگاه کردی و گفتی ::: اصلا هم قشنگ نیست .حالا بازم یه گلی یه گلدونی یه چیزی بزارین ک قشنگ باشه .  وای که چقدر شوکه شدم از حاضر جوابی ...
1 مرداد 1397

روزهای شیرین کودکی

سلام دنیای من سلام به پسر گلم سلام به زندگی سلام به عشقم سلام به بابای کیان سلام به همه ی زندگی الهی مادر فدات بشه  میخام چندتا از خاطرات و شیرین زبونیهات رو واست بگم اول اینکه الان دو سه ترم هست ک میری کلاس زبان .اسم و فامیل و یه شعر انگلیسی و چند تا از فعلها و .... رو بلدی . و اینکه کلاس مهندسی خلاقیت هم میری ک بهش میگیم رباتیک . و خیلی علاقه داری . یه خاطره جالب از کلاس رباتیک  دیروز  دوشنبه آخر کلاس رباتیک که ما چند تا از مامانها نشسته بودیم تا کلاستون تموم بشه  .  یهو صدای گریه شنیدم و تا اومدم جلو دیدم کفشهات رو گرفتی توی دستت و داری میدوی و گریه و میگــــــــــــــــی ما...
12 تير 1397

دوست دوست دوست علی

س لام  سلام به روزهای قشنگ بهاری .روزهای بهاری ک این روزها دیگه کم کم داره تموم میشه .داری بزرگ میشی پسرم بزرگ و بزرگ تر . خدایا زودی پسرم بزرگ بشه یعنی پسرم پشت و پناه مامانش میشه ؟؟!! گلم امیرکیانم بزرگ شو بزرگ شو ک میخام باهات حرف بزنم ..... شب 27 ماه رمضون شب دوست دوست علی . از صبحش بهت گفتم و بعداز ظهر باهم رفتیم شکلات و .... بخریم .بهت گفتم میخام حاجی بادوم بخریم و بدیم به اونهایی که میان دم در . یهو گفتی نه مامان نه مامانی حاجی بادوم به کسی نمیدیم . کلی بهت خندیدم . عصر من و تو باهم رفتیم بیرون حاجی بادوم که واسه خودت ولی شکلات و بیسکویت  خریدیم واسه مراسم دوست علی .شب مموقع افطار غذامون رو برداشتیم و رفتیم پایین. بعد...
31 خرداد 1397

ای خدا از دست این شیرین زبونیهات

کیان مامان عاشقتم  یه خاطره جالب تعریف کنم و اتفاقی ک شب 28 ماه رمضون افتاد و مربوط به اون میشد. 23 اردیبهشت تولد بابا مهدی بود.شب ک اومدیم خونه بابااکبر .مامان جون یه کادو به بابامهدی دادن .توهم همچین چپ چپ نگاه میکردی به کادو .وقتی بابایی کادو رو باز کرد .توهم یهو به مامانجون گفتی پس کادو من کو ؟؟؟!!! چرا به من کادو ندادین ؟؟؟!!!مامانجون گفتن حالا واسه توهم کادو میگیرم.تو هم گریه و گریه ک چرا اول به من کادو ندادین چرا به بابایی دادین من بزرگتر هستم از بابایی من قوی ترم و ..... من و بابایی اون روز عصر ک تو کلاس بودی یه اسباب بازی خریدیم .وقتی دیدیم این گریه ها میکنی .اون اسباب بازی((ک با کش اشکال رو میسازیم ))  رو ...
28 خرداد 1397

آخ از دست این سفرهای یهویی

سلام به همه سلام به گرما سلام دلگرمی و مهمون نوازی بابایی و عمو بابک طبق معمول دوباره تصمیم گرفتن یهویی برن سفر.البته ایندفعه فقط دو روزه و زود برگردیم .پنجشنبه صبح سوار ماشین شدیم و به سمت آبشار مارگون .ک واقعا قشنگ بود و قربون خدا برم جاذبه های طبیعیش حسابی ما آدم ها رو شگفت زده میکنه.با اینکه چند دفعه رفته بودیم ولی بازم قشنگ بود. دورت بگردم از وقتی رسیدیم چون باباها خسته بودن همون اوایل مسیر نشستیم واسه استراحت ک تو مدام میگفتی بریم آبشار بریم آبشار .و وقتی رفتیم کل مسیر و حتی پله ها و بالا رفتن از کل مسیر آبشار رو خودت میومدی و با کلی هیجان راه میرفتی .(حالا اگه جایی بود ک واست تکراری بود مدام میگفتی بغلم کنین خسته ام ،خسته ام باب...
18 خرداد 1397