نمیدونم چرا اینجوری میشه
سلام خوبی عشق مامان .نمیدونم چرا اینجوری میشه و فاصله میوفته و مامانی نمیتونه بیاد سراغ وبلاگ ولی ببخشین انشالله جبران میکنم .
ماشالله الان دیگه اونقدر بزرگ شدی که همه چیز میگی و از همه چیز سر در میاری.ازجالب ترین حرفهایی که جدیدا یاد گرفتی اینه که یهو وسط حرفها و توی موقعیت مناسب میگی :ای شیطون بلا
یعنی وقتی میگی من نمیدونم چی جوابت بدم . یهو وقتی چیزی رو گم میکنی یا چیزی رو نمیبینی میگی :کوش کوش (یا ی لحن و صدای قشنگ ) و بلافاصله میگی : ای بابا
. شعر پلیس رو قشنگ حفظی ولی من اولش رو میگم و تو فعلهای آخرش رو میگی .
شعر دوست دوست علی (شب 27 ماه رمضون ) رو بلدی . چشم چشم دو ابرو رو بلدی .
عاشق نقاشی شدی و توی خواب و لحظه به لحظه میگی :::هقاشی هقاشی و فقظ میخای نقاشی بکشی .
کوچولو که بودی عشق آب بازی بودی
ولی با اومدن زمستون چون کمتر بردمت حمام ترسیده شدی ولی دوباره با کلی گریه و بازی و وقت گذاشتن واست الان حمام رو دوست داری و راحت میای میریم حمام و آب بازی .البته الانم کلی باهات بازی میکنم تا بشورمت . تو دو تا لیف باب اسفنجی و لیغف پاتریک رو که مامان فاظمه واست بافته دست میکنی و عروسکهات رو میشوری و منم تو رو میشورم .خلاصه پسر گلم مامان ندا عاشقته مامان ندا دوست داره و از همه کاری میگذره و واسه ی تربیت تو وقت میذار
ولی با اومدن زمستون چون کمتر بردمت حمام ترسیده شدی ولی دوباره با کلی گریه و بازی و وقت گذاشتن واست الان حمام رو دوست داری و راحت میای میریم حمام و آب بازی .البته الانم کلی باهات بازی میکنم تا بشورمت . تو دو تا لیف باب اسفنجی و لیغف پاتریک رو که مامان فاظمه واست بافته دست میکنی و عروسکهات رو میشوری و منم تو رو میشورم .خلاصه پسر گلم مامان ندا عاشقته مامان ندا دوست داره و از همه کاری میگذره و واسه ی تربیت تو وقت میذارعاشق دد رفتن
و ماشالله به جونت عاشق کلاه گذاشتن و عینک دودی گذاشتن هستی .همین ک آفتاب میخوره ب چشمهات میگی : ب یوو آتاب .بویو خوشید و چشت سر هم میگی ع ع ع ع ( برو آفتاب برو خورشید عینک عینک)
و ماشالله به جونت عاشق کلاه گذاشتن و عینک دودی گذاشتن هستی .همین ک آفتاب میخوره ب چشمهات میگی : ب یوو آتاب .بویو خوشید و چشت سر هم میگی ع ع ع ع ( برو آفتاب برو خورشید عینک عینک) عاشق کتاب و کتاب خونی هست و ب کتاب میگی :اینتاب و همچنین عاشق اینکه یکی بشینه پیشت و واست قصه بگه .
ی شب کنار مامان فاظمه خابیده بودی و میخاستن واست قصه بگن ک بشون میگفتی : عیی اینچولو ک مامان منو صدا کردن و ازم پرسیدن چی میگه و من گفتم میگی قصه ی علی کوچولو رو واست بگن . ک مامان کلی خندیدن و یهو تا مامان اومدن شروع کنن ب گفتن دو دقیقه ظول کشید .یهو رو کردی ب مامان و گفتی : بلد نیستی !!!!!!!!!!!(با تعجب ) وای خدا ک چقدر بهت خندیدیم .عاشق این شیرین زبونیهاتم امیرکیان مامان
اگه یکی پا بذاره روی میز دعواش میکنی .مثلا چند بار اقاجون پا گذاشتن روی میز تو هم میری سراغشون و پشت سر هم میگی :: پا نژار میز
ی روز بابامهدی پا گذاشته بود روی تشکت .تو هم سریع اومدی گفتی :: پا نژار بالشش من (ب تشک میگی بالشت )
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نمیدونم چرا اینجوری میشه
