امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

تولد 4 سالگی مبارک نفس مامان

تولد تولد تولدت مبارک واسه جشن تولد و بادکنک و کیک و کادو  فکر کنم بچه ها تا بزرگ میشین همیشه ذوقش رو دارین . از چند روز قبلش میگفتی میخای کیکت باب اسفنجی باشه ولی  چون تولد 1 سالگیت بود گفتیم یه چیز دیگه .بعد قرار شد ماشین مکویین باشه و یهو روز قبل از تولد گفتی دلقک و واسمون جالب بود و خوشمون اومد . و شب قبل تولد رفتیم وسایلش رو خریدیم و کیک  دلقکی سفارش دادیم .واسم جالب بود ک یهو چرا و چطوری به این ایده رسیدی!!! از صبح هی میگفتی مهمونها کی میان کی میان ؟؟؟ از عصر فاجون و دایی زندایی و آقاجون اومدن .ولی بقیه طبق روال هر سال ساعت 10 تا 10ونیم .امسال خیلی اصرار کردیم ک همه زود بیان ولی نمیدونم چرا...
23 مرداد 1397

چی بگم پسرم از شیرین زبونیهات

سلام به همه سلام به پسر گلم سلام آقا امیرکیان مامان  پسر مامان این روزها یه حرفهایی میزنی ک کلی از زبونت متعجبیم و میخندیم . چند روز پیش خونه عمه فرهانه بودیم که رفته بودیم زیارت قبول مشهد .یهو روی مبل وایستاده بودی و داشتی به گلخونه و پرنده ها نگاه میکردی  .من و عمه هم کنارت نشسته بودیم .چند تا سوال از عمه پرسیدی و عمه بهت جواب میداد .یهو به عمه گفتی اون چوب که اون گوشه گذاشته واسه چیه ؟؟؟؟!!!! عمه نمیدونست چی جواب بده و یهو الکی گفت همینجوری واسه قشنگی . تو هم یهو برگشتی بهش نگاه کردی و گفتی ::: اصلا هم قشنگ نیست .حالا بازم یه گلی یه گلدونی یه چیزی بزارین ک قشنگ باشه .  وای که چقدر شوکه شدم از حاضر جوابی ...
1 مرداد 1397

روزهای شیرین کودکی

سلام دنیای من سلام به پسر گلم سلام به زندگی سلام به عشقم سلام به بابای کیان سلام به همه ی زندگی الهی مادر فدات بشه  میخام چندتا از خاطرات و شیرین زبونیهات رو واست بگم اول اینکه الان دو سه ترم هست ک میری کلاس زبان .اسم و فامیل و یه شعر انگلیسی و چند تا از فعلها و .... رو بلدی . و اینکه کلاس مهندسی خلاقیت هم میری ک بهش میگیم رباتیک . و خیلی علاقه داری . یه خاطره جالب از کلاس رباتیک  دیروز  دوشنبه آخر کلاس رباتیک که ما چند تا از مامانها نشسته بودیم تا کلاستون تموم بشه  .  یهو صدای گریه شنیدم و تا اومدم جلو دیدم کفشهات رو گرفتی توی دستت و داری میدوی و گریه و میگــــــــــــــــی ما...
12 تير 1397

ای خدا از دست این شیرین زبونیهات

کیان مامان عاشقتم  یه خاطره جالب تعریف کنم و اتفاقی ک شب 28 ماه رمضون افتاد و مربوط به اون میشد. 23 اردیبهشت تولد بابا مهدی بود.شب ک اومدیم خونه بابااکبر .مامان جون یه کادو به بابامهدی دادن .توهم همچین چپ چپ نگاه میکردی به کادو .وقتی بابایی کادو رو باز کرد .توهم یهو به مامانجون گفتی پس کادو من کو ؟؟؟!!! چرا به من کادو ندادین ؟؟؟!!!مامانجون گفتن حالا واسه توهم کادو میگیرم.تو هم گریه و گریه ک چرا اول به من کادو ندادین چرا به بابایی دادین من بزرگتر هستم از بابایی من قوی ترم و ..... من و بابایی اون روز عصر ک تو کلاس بودی یه اسباب بازی خریدیم .وقتی دیدیم این گریه ها میکنی .اون اسباب بازی((ک با کش اشکال رو میسازیم ))  رو ...
28 خرداد 1397

ســـــــــــــــــــــــال نو مبارک

ســـــــــــــــــــلام  سال نو سال 1397 سال هاپو مــــــــــــــــــــــبارک  انشالله که سال پر برکت و خوبی در پیش داشته باشیم همگی  پسر گلم عشق مادر نفس مادر  همه ی زندگیم به وجود تو بستگی داره . نفسهای تو به زندگیم امید میده    ...
27 فروردين 1397

تولدت مبارک فرشته ی من

سلام نفس مامان  روز تولدت قشنگترین روز  واسه ی من و بابایی هستش .روزی ک یه فرشته کوچولو وارد زندگیمون شد . فرشته ای ک من و بابایی همه ی زندگیمون رو به پاش میرریزیم . خیلی دو به شک بودیم ک تولد بگیریم یا چند روز دیگه بگیریم .چون بابااکبر و عمه منصوره نبودن . ک بابایی گفت امروز ک تولدشه بگیریم بعدش هم میگیریم .ظهر به  مامان و دایی شهاب گفتیم بیان . شب تولوت گرفتیم .جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .امسال بزرگ شدل دووی و قشنگ درک میکردی مراجل تولد رو بلد بودی و اینکه خودت رو پای خودت و واسه خودت میخوندی و فوت میکردی و خلاصه عالی بود . خدایا به خاطر وجود این عشق مامان ممنون  ...
13 شهريور 1396

یهویی و یهویی رفتیم شهرکرد

آخ ک نمیدونم چرا ما همیشه یهویی میریم سفر!!!!! سلام  خیلی یهویی و یه دفعه ای بابا مهدی گفت بریم با عمو بابک اینها شهرکرد و ما هم راهی شدیم . آخ که یهو تصمیم گرفتن و ساعت 23 زنگ زدن که فردا ساعت 5 صبح میخایم حرکت کنیم . منم تا صبح بیدار بودیم و وسایل آماده میکردم . اسم شهرکرد که اومد کلا میدونستیم که پتو و وسایل گرمایشی جز اولین چیزهاست . که آماده کردم وواقعا هم احتیاج بود به شدت . ساعت 5ونیم حرکت کردیم . تو هم توی ماشین لالا . و به استقبال از یک  سفر خوب و به یادموندنی . سفر پر ماجرا و خوبی بود . ماجرای رد شده گله گوسفندهای عشایر از یه رودخونه و غرق شدن یه بز که سردسته گله بود همیشه ...
9 مرداد 1396

پسرم آقا شدی

سلام به همه .سلام به خدا .سلام به فرشته هایی ک مواظب بچه ها هستن . سلام به پسر گلم امیرکیان مامان کیانم عشقم  روزها تند تند دارن سپری میشن و تو داری آقا میشی  آقای من عشق من  از چی بگم .از این بگم ک شدی آقا .میکشی مارو اگه بگیم بچه هستی .کلا الگوبرداری از بابامهدی شده همه ی زندگیت . موهام مثل بابایی باشه .عینک دودی میزنی و میگی بره زیر موهام مثل بابایی . هرکاری میخای بکنی هی میگی بابایی مثل بابایی .من آقام  . یه بار به من گفتی ما آقاییم باید بریم سر کار .و من گفتم پس من چی کار کنم ؟؟گفتی باید توی خونه باشن و غذا بپزن . وای از دست شیرین زبونی ها و حاضر جوابیهات. اوایل غریبی میکردی در...
29 تير 1396

وای ببخش پسرم خیلی وقته نیومدم اینجا

  سلام یه سلام قشنگ و پر شور سلام پسر گلم .مامان جان نمیدونی چقدر شیطون شدی وقتی خوابی ک من سریع میرم سراغ کارهای خونه پون وقتی پسرمامان بیدار میشه دیگه نمیزاره مامان ندا کاری بکنه .بیدار هم ک هستی اصلا نمیزاری دست ب لب تاپ بزنیم آنچنان میپری و کلیدها رو میزنی ک بیپاره لب تاب تا  چند روز هنگ میکنه .  امروز اومدم ی تعداد عکس بزارم و زیر هر عکس ی توضیح کوتاه بدم ک اینجوری عقب نباشیم یعنی روزهایی ک عقب موندیم جبران کنم. وای خدای من .الهی من فداتشم کیانم   ی چند روزیه بهت میگم بگو : مامان ندا   تو هم با اون لحن و صدای قشنگت میگی : ماما نانا   آخ کیان نمیدونی وقتی اول...
17 اسفند 1394