امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

چه خوبه دوتا تولد توی یک ســـــــــال

گل مامان تولدت که 16 مرداد بود .و تولد گرفتیم و عمه ها و عموها و مامانجون اینها بودن ولی چون فاجون اینها مکه بودن یهو دوباره و خیلی اتفاقی 16 آبان 98 تولد گرفتیم و فاجون اینها و دایی شهاب و  زندایی اومدن . و دوباره یه تولد گرفتیم . ک خدایی خیلی خوش گذشت و جالب بود مخصوصا کادوهای زیاد زیاد دایی شهاب . مرسی دایی شهاب  مرسی زندایی.مرسی فاجون  مرسی آقاجون . تولــــــــــــدت مبــــــــــــارک یکدونه ی مادر  تولــــــــــــدت مبــــــــــــارک عشق مامان     
20 آبان 1398

پنجمین سال شکفتنت مبارک عشقم

سلام نفسم  پسر گلم تولد 5 سالگیت مبارک نفسم  امسال روز تولدت فاجون و آقاجون نبودن و مکه بودن و دایی شهاب هم نیومد . وقتی تولد گرفتیم فقط عمه ها و عمو ها و مامانجون بابااکبر بودن و و بازم طبق معمول دیر اومدن و کلی انتظار کشیدی و ناراحت شدی . ببخش گلم اصلا نمی خوام روز تولدت ناراحت باشی ولی خوب وقتی اومدن خوب بود و خوش گذشت و ممنون از کادوهای همگی .    امسال انتخابت واسه تولد تم دزددریایی بود .انتخابت عالی بود و منم به کمک خودت کلی از وسایل تولد رو واست درست کردم و خیلی خوشگل شد .     ...
11 شهريور 1398

اولین بار بود

سلام به محبت سلام به احساس محبت و دوست داشتن سلام یهو دیشب (چهارشنبه7 آذر) ک از ظهرش خونه فاجون بودیم .شب ک میومدیم خونه گفتی من میمونم .من و بابایی هم گفتیم باشه بمون (آخه همیشه میگفتی میمونم و لحظه آخر میگفتی میام میام) ولی دیشب واقعا موندی .مانشستیم توی ماشین 5 دقیقه ای موندیم و زنگ زدیم گفتن چیزی نیست و ماحرکت کردیم به سمت خونه .داشتم دیوونه میشدم .چقدر گریه کردم دیشب تا حالا .آخه اولین شبی بود ک پیشم نبودی .وای خدای من .خیلی سخت بود .الان ک ساعت 3وربع هستش بیدارم و مینویسم .دلم واست تنگ شده عشق مامان نفس مامان عاشقتم  ...
8 آذر 1397

ای وای کاش مریضی وجود نداشت

سلام به خدای زمین و آسمون. سلام به مهربونیها و حکمتهای خداییت خداجونم سلام .امروز چهارشنبه 2 آبان 97 هستش.از جمعه ک خونه مامانجون بودیم یه پشه نیشت زده بود. تب داشتی و بی اشتها بودی.تا شب ک تب داشتی و هیچی نخوردی.جمعه شب رفتیم  خونه و حالت خوب نبود.شنبه صبح هم تب و خلاصه مدرسه ک نرفتی.از عصر حالت ساز نبود ک خاستیم بریم دکتر و خانم دکتر نبودو قرار شد اگه بهتر نشدی فردا ببریمت.همون شب فاجون اومد خونمون ک ببیننت و بعدآقاجون اومدن.حالت خوب نبود وقتی میخاستن برن میگفتی فاجون بمونین وخلاصه فاجون گفت شما بیاین اونجا و خیلی تب داشتی.تو با فاجون رفتی و من و بابایی موتدیم و وسایل جمع وجور کردیم و رفتیم اونجا .و الان ک چهارشنبه است...
1 آبان 1397

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سلام به خدا  سلام به همه سلام به خدای مهربون سلام به امام رضا ک قربونش برم حواسش به همه جا هست . آقا امام رضا یهویی ظلبید .یهو دیدیم یه تور ثبت نام میکرد و ماهم ثبت نام کردیم و فردا عصرش حرکت کردیم . تازه جالب اینکه ما توی کانال نوشته بود حرکت ساعت 19 ک یهو من وکیان حمام بودیم که یهو آقاجون به بلیط ها نگاه کرده بودن و دیدن ساعت حرکت 17 است و من و تو توی حمام بودیم ک فاجون اومد بهمون گفت و  دیگه حسابی با عجله حاضر شدیم  ووای که بازم ممنون فاجون که اونجا بودی و من تونستم کارهام رو انجام بدم و کلی کمک کارم بودی وگرنه عمرا نمیتونستم  و یه مشهد 6 شبه  رفتیم . خیلی چسبید خیلی خوب بود . جای ه...
25 مهر 1397

کودکم

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه میکنم... او می خندد، و من از شوقِ حضورش اشک می ریزم.... او آرام در آغوشم آرام می گیرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند ....کودکانه می پرد...حرف می زند...به زبانی که کسی جز من نمیفهمدش.. و طبیعت را حس میکند! خدا را می بوید ... و من کودکانه در سایه بزرگیش پنهان می شوم...تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم..! کودکم دوستان زیادی دارد! و من نیز ... . او را...! ...
12 مهر 1397