یک سفر یهویی و پرخاطره
خدا جونم ب خاطر سلامتی و مهربونیات ممنونتیم.
ی سفر پر خاطره و پر ماجرا همراه عمه مرجان و بابااکبر اینا.
ما ک یهویی تصمیم ب رفتن گرفتیم و چون کیان مامان مریض بودی و دوشنبه شب تصمیم ب رفتن و سه شنبه صبح حرکت کردیم .با دو تا ماشین .ماشین ما و بابااکبر و مامان جون باهامون بودن .و ماشین عمه مرجان ک عمو محمد با اونا بود .شب تا صبح وسایل آماده و سهرشنبه صبح حرکت کردیم .اوایل راه خوب بودی و بهد یهو ناآرومیها و بیقراری ها شروع شد.توی ماشین هم خسته میشدی .خلاصه رفتیم و رفتیم و چشمه علی واسه ناهار وایستادیم .بمیرم بچه ام اونجا دیگه غش کردی و خاب رفتی .کلا کلافه بودی.

بعداز ناهار و استراحت حرکت کردیم ب سمت فریدون کنار و حدوادی ساعت 21رسیدیم و مستقر شدیم و شما ناآروم و بدنت کم کم دونه هاش زیاد میشد .
اون شب ک استراحت کردیم و فردا صبحش نزدیکهای ظهر رفتیم دریا .تو ک عاشق آب و آب بازی بودی .نمیشستی توی آب و اصلا از بغلمون پایین تمیومدی .هم بدحال بودی و هم انگار ب عظمت و بزرگی دریا پی برده بودی .من وتو و بابامهدی زودتر برگشتیم خونه و عمه مرجان و بچه ها و عمو محمد موندن .اون روز عصر هم رفتیم دریا .و تو همچنان مریض بودی و پا ب آب نمیزدی.

ساحل چمخاله


جواهر ده

شهربازی ساحل چمخاله


یک سفر یهویی و پرخاطره
