بیماری سنجاقک
وای خدایا همه ی بچه ها خوب باشن
سلام عشق مامان الهی مادر فدات بشه الهی هیچوقت مریض نشی مامان گلی .
شنبه 14 شهریور خوب خوب بودی و هیچیت نبود .از عصر اون روز فقط ی ذره داغ بودی ولی چون تو کلا گرمی گفتیم چیزی نیست.یهو آخر شب ک میخاستیم بخابیم حس کردم دیگه خیلی داغی و انگار خیلی تب داری.مامان فاطمه سر شب اومده بود خونمون و مدام میگفتن بیاین بریم اونجا ولی ما میگفتیم چیزی نیست .آخر شب من و بابایی از تب داشتن زیادت ترسیدیم و سریع حاضر شدیم و رفتیم کیلینیک مجیبیان ک خیالمون راحت بشه.هیچ چیزی دیگه نبود فقط تب داشتی .نه سرفه ای نه عطسه ای نه آب ریزشی!!!!!!!!!!!!!!!!ولی جالب بود دکتر گفت گلوت عفونت داره .توی راه مامان فاطمه پیام دادن و احوال پرسی و منم گفتم ک داریم میریم دکتر و دیگه دلواپس شدن و اصرار ک بعدش بریم اونجا.ما هم اومدیم خونه وسایلت رو برداشتیم و رفتیم اونجا.الهی بمیرم از اول هر وقت مریض بودی و واکسن زدی خونه ی مامان اینا هستیم و همه ی زحمتهامون رو دوش مامانمه .دوست دارم مامانم.
خلاصه تا دوشنبه اونجا بودیم و شما حسابی تب داشتی و 4 ساعت ی بار استامینوفن و شیاف وپاشویه و..... هیچ اثری نداشت .یکشنبه رفتیم نظرت هم گرفتیم و واسه دوساعتی خوب بودی و باز برگشت و همون جوری شدی.دوشنبه صبح تلفنی دکترت روپیدا کردم و دارو رو عوض کرد و یهو ظهر دوشنبه خوب خوب شدی .عصرش رفتیم دکتر و خوب شده بودی و ماهم واسه اطمینان و گفت خوبی و حتی بهمون اجازه ی سفر داد.ماهم ساعت 9 شب دیگه ازخونه ی مامان اینا اومدیم خونه و آماده شدن واسه سفری یهویی.خیلی استرس داشتم مامان اینا هم خیلی .چون خیلی مریض بود ولی چون دکتر یهو گفت برین ماهم رفتنی شدیم .صبح سه شنبه حرکت کردیم و از توی راه ناآرومی ها شروع شد و کم کم دونه های زیر پوستی قرمز میزد بدنت .هر چی ب بابا مهدی و همه میگفتم میگفتن چیزی نیست ولی خودم داشتم کلافه میشدم .خلاصه شب رسیدیم فریدون کنار و شما کلا نق میزدی و کلافه .تا پنجشنبه صبح کلا بدنت پر از دونه های قرمز .وقتی هم مامان اینا زنگ ممیزدن و مدام احوال کیان میپرسیدن چیزی نمیگفتم .پنجشنبه صبح بازم ب دکترزنگیدم و گفتش سنجاقک هستش و دارویی تجویز کرد و خدا رو شکر خوب شد.دکتر میگفت ناآرومی بچه شدید میشه و واقعا همینجور بود .کلا میخاستی توی حیاط و فضای باز باشی.وقتی دکتر گفت خیالم راحت باشه اون موقع به مامان اینا گفتم و خیلی هم دلواپس شدن و منم مدام عکس کیان میفرستادم ک ببیننسش و خیالشون رحت باشه. .آخه اون شب بغلم بودی و دوتایی توی محوطه راه میرفتیم و من از ناراحتی گریه میکردم و یهو نذر امام حسین کردم وخدا رو شکر از فرداش خوب شدی .خدایا مواظب فرشته های ما باش.خدایا مادر پدرها همه ی زندگیشون ب خنده و شادی و سالم بودن بچه هاشونه .چند روز اول سفر ک اصلا بهم نچسبید چون واقعا من حال پسرم رو میفهمیدم .چون امیرکیان مامان اصلا اهل نق زدن نبود .خدایا دوست دارم


بیماری سنجاقک
