امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

هویجوری یهویی

سلام سلام صدتاسلام    ماما ماما ماما بابا بابا بابا بابا دددددددددد ب ب ب ب ب ب ب  وای الهی قربونت برم ک کم کم داری حرف میزنی . کیانم از کلی وقت پیش عکس بابا اکبر رو با چشمهات نشون میدادی .همین ک ازت میپرسیدیم :کیان عکس بابا اکبر کو ؟؟سریع با چشمهات نشون میدادی .توی اتاق هم همین ک میگیم عکس بابامهدی کو؟عکس مامانی کو؟سریع نیگاه میکردی .دیگه جدیدا با دستت اشاره میکنی و عکس رو نشون میدی .الهی دورت بگردم عشقم. آخ نمیدونی چقدر شیطون شدی !!  همچین سینه میری ک نگو !!!توی آشپزخونه  زیر میز همچین سینه میری ک ازخنده و از ترس میترکیم   ...
8 تير 1394

یه مروارید قیمتی

30 خرداد اولین مروارید سرک زد    اومدم ژل بزنم روی لثه ات ک حسش کردم .آخه چند روزی بود مربض احوال بودی و حسابی به لثه هات فشار میاوردی .حدس زدم واسه دندونه .منم ژ ل کاهش درد میزدم ک یهو این مروارید رو حس کردم و   کلی بوست میکردم و گریه میکردم  خیلی دیر دندونت در اومد ولی دکترها میگن اشکالی نداره بهتره  خیلی خیلی خوش اومدین مروارید کوچولو                             مبارکت باشه عـــــــــــــــــــــــــــزیزم آدرس مکان مروارید:  پایین صدف سمت راست   امروز یه آش دندونی کوچولو با 33 عدد از هر کدو...
6 تير 1394

الهی فدای این دستهای کوچولوت بشم من

پسرم تاج سرم موقع خداحافظی بابای میکنی  . وقتی هم بهت دست میدن تو هم دست میدی . دیگه سینه هم میری .همچین گازش رو میگیری و میری ک نگو الهی فدات بشم ممنون زن دایی .زن دایی یه کار درباری بهت یاد داده . دست میاری جلو دهن همه که بوسش کنن . الهی دور این دستهات بگردم ...
15 خرداد 1394

گفتی ماما

وای انگار همه ی دنیا رو بهم دادن   قابل ذکر است توی مسافرت مشهد بودیم ک واسه اولین بار واضح و قشنگ گفتی ماما . البته به من نه . به  مامان فاطمه میگفتی ماما. خوب مامانی هم مامانته .همین که میدیدیشون میگفتی ماما و سریع میخاستی بغلشون بشی . اصلا کلا تو وقتی مامان فاطمه رو میبینی دیگه بقیه رو نمیشناسی . دوست دارم پرنس مامان ...
10 خرداد 1394

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

بعد از سفرت به این دنیای خاکی سفر به  حرم امام رضا اولین سفرت بود عزیزم   پسرم به امام رضا سلام دادی  چهارشنبه 30 اردیبهشت راه افتادیم .ما سه تایی و مامان فاطمه و آقاجون و دایی زن دایی با دو تا ماشین راهی مشهدالرضا شدیم . رفتنی توی راه اذیت شدی خیلی گریه کردی از تاریکی و سیاهی جاده میترسیدی . ولی خدا رو شکر توی مشهد و توی حرم و هرجا ک رفتیم حسابی همکاری کردی . گلم به من که خیلی خوش گذشت .خیلی چاکر امام رضام ک اولین سفرت ما رو کشوند پیش خودش .  دوست داریم یا امام رضا   رستوران باغ پدیده ...
9 خرداد 1394

هویجوری

سلام خان خان مامان    هویجوری یهویی اتفاقی ی روزی توی ماه اردیبهشت رفتیم دیدن ی قنات ک خدایی خیلی قشنگ بود .نزدیکهای امامزاده سید گلسرخ  من و بابا مهدی و مامان فاطمه و آقا امیرکیان گل   ...
30 ارديبهشت 1394

گل بارونت کردیم جیگرم

    24 فروردین زیر گلت کردیم عزیزم      خیلی خوشحال شده بودی کلی کیف کرده بودی .بابا مهدی گلها رو از دوستهاش گرفته بود.مامان فاطمه هی یادآوری میکرد و بالاخره سه تایی گل بارونت کردیم گل من    ...
26 فروردين 1394

عروسی خاله هانیه

پسرم  عشقم  17 فروردین عروسی خاله هانیه بود و خیلی خوش گذشت و خوب بود الهی دورت بگردم مامانی که تو هم همراه بقیه دست میزدی و خوشحال بودی . اونقده دلبری کردی ک از علی آقا داداش خاله هانیه هم شاباش گرفتی . مبارک باشه خاله هانیه .انشالله خوشبخت بشی .  
19 فروردين 1394