امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

چی بگم پسرم از شیرین زبونیهات

1397/5/1 0:16
نویسنده : مامان ندا
313 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه سلام به پسر گلم سلام آقا امیرکیان مامان 

پسر مامان این روزها یه حرفهایی میزنی ک کلی از زبونت متعجبیم تعجبو میخندیم خنده.

چند روز پیش خونه عمه فرهانه بودیم که رفته بودیم زیارت قبول مشهد .یهو روی مبل وایستاده بودی و داشتی به گلخونه و پرنده ها نگاه میکردی  .من و عمه هم کنارت نشسته بودیم .چند تا سوال از عمه پرسیدی و عمه بهت جواب میداد .یهو به عمه گفتی اون چوب که اون گوشه گذاشته واسه چیه ؟؟؟؟!!!! عمه نمیدونست چی جواب بده و یهو الکی گفت همینجوری واسه قشنگی . تو هم یهو برگشتی بهش نگاه کردی و گفتی ::: اصلا هم قشنگ نیست .حالا بازم یه گلی یه گلدونی یه چیزی بزارین ک قشنگ باشهتعجب خنده. 

وای که چقدر شوکه شدم از حاضر جوابی و نظر دادنت .چقدر من و عمه و همه بهت خندیدیم .الهی دورت بگردم.خدا کنه بی ادبی و کارهای اشتباه انجام ندی نهولی این شیرین زبونیها قشنگــــــــــــــــــــــــــــــه و دوست داشتنی بغل.

جمعه 29 تیر ماه . 

خونه مامان اینها بودیم و آقاجون رفته بودن بالا پشت بام واسه درست کردن کولر . تو هم رفته بودی و بابایی هم پیشت . تعریف کردن ک :::::::::

آقاجون دست به هر وسیله ای که میزدن تو میگرفتی ازشون و مدام میگفتی بدن به تو . یهو ک دیگه یه آچار رو خیلی آقاجون گفتن که بدی بهشون .دادی و بعد یهو بهشون گفتی :: حالا اینقدر گفتی چیزی بدم حالا یه بار بگو مرسی .

وای که متعجب کرده بودی همه رو از این حرفت تعجبتعجب

 

شنبه 30 تیر :::::::

یهو بابایی یه بیسکویت از یخچال آورد بیرون و خیلی به فکر اینکه نمیخوری . چون این همه مدت توی یخچال بود .ازت پرسید میخوری ؟؟؟ گفتی آره .همونه که فردا اون آقاهه بهم ( بهم رو با فتحه میگی با کسره نمیگی) داد ؟؟؟!!!!!! 

یعنی باورمون نمیشد یادت باشه چون این بیسکویت شب دوست علی بود ک توی کوچه بهت داده بودن .وای متعجب موندیم از فکر و حافظه و اینکه یادت مونده بود

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)