ای خدا از دست این شیرین زبونیهات
کیان مامان عاشقتم
یه خاطره جالب تعریف کنم و اتفاقی ک شب 28 ماه رمضون افتاد و مربوط به اون میشد.
23 اردیبهشت تولد بابا مهدی بود.شب ک اومدیم خونه بابااکبر .مامان جون یه کادو به بابامهدی دادن .توهم همچین چپ چپ نگاه میکردی به کادو .وقتی بابایی کادو رو باز کرد .توهم یهو به مامانجون گفتی پس کادو من کو ؟؟؟!!! چرا به من کادو ندادین ؟؟؟!!!مامانجون گفتن حالا واسه توهم کادو میگیرم.تو هم گریه و گریه ک چرا اول به من کادو ندادین چرا به بابایی دادین من بزرگتر هستم از بابایی من قوی ترم و .....
من و بابایی اون روز عصر ک تو کلاس بودی یه اسباب بازی خریدیم .وقتی دیدیم این گریه ها میکنی .اون اسباب بازی((ک با کش اشکال رو میسازیم )) رو آوردم تو و کادو کردیم و دادیم مامانجون بهت کادو دادن . کادو رو گرفتی و باز کردی ولی مگه یادت میرفت . دو دقیقه یه بار اشکات رو پاک میکردی و بازی میکردی و ولی باز دوباره میگفتی چرا اول به من کادو ندادی مامانجون !!@آخ ک چقدر اون شب خندیدیم از دستت .تا چند روز یادت نمیرفت .
خیلی اتفاقی 23 خرداد بود ک شب بعد از افطار مامان و آقاجون اومدن خونمون .یهو اون اسلاب بازی کش رو آوردیم و با فاجون بازی میکردی . یهو فاجون پرسید چند و کجا خریدین ؟؟؟ک یهو گفتی مامانجون بهم کادو دادن و زدی به گریه و گفتی چرا اون روز اول به من کادو ندادن و .... پریدی بغل مامانی و گریه .آخ چ شب و خاطره جالبی بود .وای چقدر خندیدیم .وای مگه اون شب یادت میرفت . کلی گریه و حرص کرده بودی و میخاستی بری مامانجون رو دعوا کنی .
از دست تو .از دست تو عشتم .امیرکیانم .وجودم به وجودت بنده مادر


ای خدا از دست این شیرین زبونیهات 









