امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

روزهای شیرین کودکی

1397/4/12 11:45
نویسنده : مامان ندا
218 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دنیای من

سلام به پسر گلم سلام به زندگی سلام به عشقم سلام به بابای کیان سلام به همه ی زندگیمحبت

الهی مادر فدات بشه بغل

میخام چندتا از خاطرات و شیرین زبونیهات رو واست بگم

اول اینکه الان دو سه ترم هست ک میری کلاس زبان .اسم و فامیل و یه شعر انگلیسی و چند تا از فعلها و .... رو بلدی .

و اینکه کلاس مهندسی خلاقیت هم میری ک بهش میگیم رباتیک . و خیلی علاقه داری .

یه خاطره جالب از کلاس رباتیک 

دیروز  دوشنبه آخر کلاس رباتیک که ما چند تا از مامانها نشسته بودیم تا کلاستون تموم بشه  .  یهو صدای گریه شنیدمگریه گریهو تا اومدم جلو دیدم کفشهات رو گرفتی توی دستت و داری میدوی و گریه و میگــــــــــــــــی مامـــــــــــــــــــــــــــانی میخاد کفشهای منو بپوشه این پسره .

و اون پسر هم داره میاد جلو و و با بغض میگه کفش منه . ومن نشستم جلوت و میگم چی شده مامانی . و دیدیم کفشهای سفیدت رو دست گرفتی . و یهو بهت گفتم کیانی لباست چه رنگیه ؟؟؟ تو هم نگاه کردی و گفتی سبـــــــــــــز   و گفتم تو امروز چه کفشی پوشیده بودی ؟؟؟   در حالت بغض و گریه و لبخند گفتی ؟؟ سبز پوشیده بودم  و گفتم پس این کفش کیه ؟؟؟ گفتی وای مال من نیست  . متعجب  تعجبو متوجه ک اشتباه کردی خطاکفشهای اون پسر رو دادی و منم بوسش کردم و عذر خواهی کردم و بهت بیسکویت دادم ک بدی بهش و بگی ببخشین بای بای   امروز موقع  حاضر شدن که بلوز سبز تنت کردم و ازت پرسیدم خوب حالا چه کفشی بپوشیم و که با لباست تس ( به جای ست کردن میگی تس کردم ) کنیم و خودت گفتی سبز  واسه همین همینکه به لباس سبزت نگاه کردی یادت اومد .

چند بار تا شب به اون اتفاق فکر میکردیم و دوتایی باهم میخندیدیم قه قههقه قهه

 دیروز توی ماشین وقتی میبردمت کلاس یهو گفتی مامانی چرا تولدم نمیگیری ؟؟؟؟ گفتم مامان امروز 11 تیر هستش یه ماه دیگه تولد شماست  .گفتی نه مامانی چرا تولد من رو دیر کردی ؟؟؟ و بعد یهو گفتی مامانی .یعنی تو ک توی دل فاجون بودی دل فاجون تیر خورده تو به دنیا اومدی؟؟؟آخ ک چقدر بهت خندیدم قه قهه. 

الهی قربونت برم با این سوالها و شیرین زبونیهات .یهو سوالهایی میپرسیعینک .

این خاطره هم خلاصه بگم که پریروز یکشنبه با بابایی رفته بودی حمام و یهو شروع کردی به آهنگ زدن و به بابایی میگفتی بابایی ببین و اینکه چقدر بهت خندیدیم اون روز ......

امیرکیان الهی قربونت بشم مامانی خیلی دوست داره همه ی وقت و فکر و زندگیم شدی تو  . خیلی مواظب خودت باش نفسم .

 

 

پسندها (6)

نظرات (1)

عمه فروغعمه فروغ
12 تیر 97 11:55
هزارماشالله به گل پسر شیرین زبونمحبت