یهویی و یهویی رفتیم شهرکرد
آخ ک نمیدونم
چرا ما همیشه یهویی میریم سفر!!!!!
سلام
خیلی یهویی و یه دفعه ای بابا مهدی گفت بریم با عمو بابک اینها شهرکرد و ما هم راهی شدیم .
آخ که یهو تصمیم گرفتن و ساعت 23 زنگ زدن که فردا ساعت 5 صبح میخایم حرکت کنیم . منم تا صبح بیدار بودیم و وسایل آماده میکردم
. اسم شهرکرد که اومد کلا میدونستیم که پتو و وسایل گرمایشی جز اولین چیزهاست . که آماده کردم وواقعا هم احتیاج بود به شدت .
ساعت 5ونیم حرکت کردیم . تو هم توی ماشین لالا
. و به استقبال از یک سفر خوب و به یادموندنی .
سفر پر ماجرا و خوبی بود .
ماجرای رد شده گله گوسفندهای عشایر از یه رودخونه و غرق شدن یه بز که سردسته گله بود همیشه به یادت میمونه .
جاهای خوش آب وهوای شهرکرد رو رفتیم . خصوصا پیرغار که واقعا قشنگ بود و دلچسب . کوهرنگ که یه چشمه واقعا قشنگ بود . /ابشار یاسوج هم رفتیم که به قشنگی سالهای پیش نبود .
دوشب کنار رودخونه پیرغار خابیدیم که واقعا طبیعت قشنگی بود . آبشار سمیرم که واقعا زیبا و دلچسب بود و حسابی به آدم آرامش میداد
.
توی مسیر تو زیاد میرفتی توی ماشین اونها . چون با کیارش و کیانا بازی میکردی و اونها خیلی هواتو داشتن
.
عاشق رنگ سبز بودی و توی راه انگار یه پراید سبز دیده بودی و با کلی ذوق و شوق خاستار اون ماشین بودی .
یه مدت قبل از این سفر نمایش هاشم و باشم دیده بودی و کلا اونجا زیاد میگفتی : امیدت به من نباشه امیدت به خدا باشه ماهمه وسیله ایم . آخ که چقدر همه بهت میخندیدیم .
ماشالله کیارش و کیانا ![]()
با اینکه دوتا بودن و باهم بزرگ شدن خیلی بچه های خوب و مودبی هستن و آدم اصلا اعصابش بهم نمیریزه وقتی باهاشون میره سفر و تو داری باهاشون بازی میکنی .
خداوندا به خاظر همه نعمت هات شکر .واسه همه ی مهربونیات شکر . واسه ی اینکه رفتیم سفر و اینهمه راه پرپیچ وخم وخطرناک و خداروشکر خمی به ابروی هیچکدوم خصوصا بچه ها نیومد شکر .


یهویی و یهویی رفتیم شهرکرد
