امیرکیان امیرکیان ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

نفسم به نفست بنده عزیزم

یهویی و یهویی رفتیم شهرکرد

1396/5/9 2:17
نویسنده : مامان ندا
218 بازدید
اشتراک گذاری

آخ ک نمیدونمشاکی چرا ما همیشه یهویی میریم سفر!!!!!

سلام 

خیلی یهویی و یه دفعه ای بابا مهدی گفت بریم با عمو بابک اینها شهرکرد و ما هم راهی شدیم .

آخ که یهو تصمیم گرفتن و ساعت 23 زنگ زدن که فردا ساعت 5 صبح میخایم حرکت کنیم . منم تا صبح بیدار بودیم و وسایل آماده میکردم خسته. اسم شهرکرد که اومد کلا میدونستیم که پتو و وسایل گرمایشی جز اولین چیزهاست . که آماده کردم وواقعا هم احتیاج بود به شدت .

ساعت 5ونیم حرکت کردیم . تو هم توی ماشین لالا خواب آلود. و به استقبال از یک  سفر خوب و به یادموندنی .

سفر پر ماجرا و خوبی بود .

ماجرای رد شده گله گوسفندهای عشایر از یه رودخونه و غرق شدن یه بز که سردسته گله بود همیشه به یادت میمونه .

جاهای خوش آب وهوای شهرکرد رو رفتیم . خصوصا پیرغار که واقعا قشنگ بود و دلچسب . کوهرنگ که یه چشمه واقعا قشنگ بود . /ابشار یاسوج هم رفتیم که به قشنگی سالهای پیش نبود . 

دوشب کنار رودخونه پیرغار خابیدیم که واقعا طبیعت قشنگی بود . آبشار سمیرم که واقعا زیبا و دلچسب بود و حسابی به آدم آرامش میداد .

توی مسیر تو زیاد میرفتی توی ماشین اونها . چون با کیارش و کیانا بازی میکردی و اونها خیلی هواتو داشتن . 

عاشق رنگ سبز بودی و توی راه انگار یه پراید سبز دیده بودی و با کلی ذوق و شوق خاستار اون ماشین بودی .

یه مدت قبل از این سفر نمایش هاشم و باشم دیده بودی و کلا اونجا زیاد میگفتی : امیدت به من نباشه امیدت به خدا باشه ماهمه وسیله ایم  . آخ که چقدر همه بهت میخندیدیم .

ماشالله کیارش و کیانا تشویقتشویقبا اینکه دوتا بودن و باهم بزرگ شدن خیلی بچه های خوب و مودبی هستن و آدم اصلا اعصابش بهم نمیریزه وقتی باهاشون میره سفر و تو داری باهاشون بازی میکنی .

خداوندا به خاظر همه نعمت هات شکر  .واسه همه ی مهربونیات شکر . واسه ی اینکه رفتیم سفر و اینهمه راه پرپیچ وخم وخطرناک و خداروشکر خمی به ابروی هیچکدوم خصوصا بچه ها نیومد شکر .

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)